دخترم عشق من

فقط به خاطر تو ...

ماه رمضونه و هوا اینجا به شدت گرم و  بالای 35 درجه . خدا روزه هامونو قبول کنه واقعا سخت میگذره در کنار همه اینها فاطمه عزیزم صبر و تحملت عالی بود دختر قشنگم وقتی میبینی منو بابایی روزه ایمو استراحت میکنیم تو هم میای پهلوم دراز میکشی و اروم میخوابی وقتی هم بیدار میشی منو بابایی رو بیدار میکنی و میگی بسه خوابیدین بیدار شین دیگه .. امسال ساعت کاری رو یک ساعت کم کردن البته نسبت به پارسال خیلی کمه ولی همین کمش هم خوبه زود تر میام مهد دنبالت ... از اینکه زود میام دنبالت خوشحالی و کلا این روزها با خوشحالی مهد میری بر خلاف روزای قبل که اصلا دلت نمیخواست بری .. قربونش برم سریالای ماه رمضون هم که یکی از یکی بد تر .. ما هم بجای سریالهای مزخرفشون ...
21 تير 1393

پایان سال 1392

فاطمه عزیزم این روزهاروزهای پایانی ساله و تو به قدر کافی بزرگ شدی تا معنی خیلی چیزا رو بفهمی و درک کنی .. امسال تو  هم کودکانه و مشتاقانه منتظر عید هستی  . . خوشبختانه این روزها هوا بارونیه و من بارون رو خیلی دوست دارم این اخر سالی مشغول تمیز کاری و خونه تکونی بودیم و تو هم  در حد خودت خیلی کمکم کردی و بیشتر وقتها هم مشوق من بودی و بهم انرژی میدادی تا به شوق تو خونه تکونی کنم . خوشبختانه بابایی چند روز مرخصی داره و تو تا اخر سال مهد نمیری و خونه پیش بابایی میمونی و چقدر هم خوشحالی از این موضوع . منم از فردا میرم مرخصی ... . احساس دو گانه پایان سال هر لحظه بامنه .. شور والتهاب سال جدید و اینکه یه ساله دیگه خیلی زود گذشت با همه...
26 اسفند 1392

تولد عشق من

دختر نازم فاطمه عزیزم چند روزی هست که وقتی از خواب بیدار میشی سراغ تولدت رو میگیری و هر روز از من میپرسیدی امروز  تولد منه ؟ الهی قربونت برم من که اینقدر منتظر تولدت هستی   تا اینکه با لا خره دیشب برات تولد گرفتیم نمی شد چیزی رو ازت پنهون کنم تا سور پرایز بشی تقریبا تو تموم مراحل تدارک جشن پا به پای من بودی و خودت در جریان همه کارها بودی بابایی بهت میگفت خانم مهندس بیا اینجا نظر بده ..شب تولدت بهترین شب دنیا برای من و بابایی بود .... انگار با تولدت ما هم دوباره متولد شدیم  ... هنوز هم لحظه به لحظه تولدت رو به یاد دارم و فکر نمی کنم هیچ وقت یادم بره ... خدا کنه بتونیم سالیان سال دور هم تولدت رو جشن بگیریم و همیش...
28 بهمن 1392

یا ابا عبدالله الحسین(ع)

فاطمه عزیزم .. چند روزه که محرم شروع شده . دیروز مسجد امام صادق (ع) مجمع شیرخوارگان حسینی بود منم بعد از اینکه از سر کار اومدم دنبالت بردمت مسجد تا مراسمو ببینی... خیلی خوب بود یه پیشونی بند با نام امام حسین (ع)و یه روسری سبز هم هدیه گرفتی .. مراسم خیلی خوبی بود وقتی اومدیم خونه از خستگی خوابت برد .. شب هم با بابایی رفتی هیات .. خیلی دوست داشتی روسری سبزتو بپوشی ولی هوا سرد بود و مجبور بودی کلاه بپوشی .. دخترم الان دیگه درک میکنی که محرم چیه و عزادار بودن معناش چیه ... وقتی بهت میگم مامانی امام حسین شهید شده و ما الان نمیتونیم اهنگ بذاریم و شادی کنیم  کاملا درک میکنی و به من میگی مامانی باید سینه بزنیم و حسین حسین کنیم .. دیگ...
21 آبان 1392

اینده

دختر عزیزم فاطمه نازم ... این روزها اینقدر سرم شلوغه که کمتر وقت میکنم بنویسم کلاسهای بعداز ظهر یا بهتر بگم 6-8 شب و دوره های مدیریتی که گذاشتن کمتر به من مجال نوشتن رو میده .... از روزای اول مهرت بگم که ذوق داشتی مانتو شلوار بپوشی و بری مهد تا نقاشی کردنت و بازیگوشیات و حرفای قشنگی که میزنی و خندههات که خستگی رو از تن من دور میکنه ... . این روزها به این فکر مکنم که چقدر نسل جدید با ماها فرق دارن دانشجوهایی که هیچ انگیزه ای ندارن و دیگه تو چشماشون برق یادگیری و علم اموزی دیده نمیشه و خیلی حوصله گوش دادن و نشستن سر کلاس رو ندارن .. خدا بخیر بگذرونه عاقبت این نسل رو . دخترم از ته دل میخوام که شما ها اینقدر بی انگیزه نباشین...
15 مهر 1392

ارامش

فاطمه عزیزم این روزهای پر مشغله مثل همیشه صبور و مهربان کنار منی .. بازیهای تقریبا بزرگانه ... نقاشیهای منسجم تر  و شعرهای کاملتر و صد البته لجبازیهای مربوط به سه سالگی همه و همه نشون دهنده اینه که کم کم داری بزرگ میشی ... نه گفتن به همه چیز و اینکه هر کاری رو باید خودت انجام بدی و  استفاده زیاد از واژه خودم ...خودم ... از جمله چیزاییه که در رفتارت میبینم و جز صبر و مهربانی و شکیبایی و ملایمت چاره دیگه ای ندارم  در مقابل مهربونیهای بچه گانت و خنده های کودکانت زیبایی بی حد و حصر دنیای منه ... الان دیگه معنای شوخیهای منو درک میکنی و از خنده ریسه میری ... میدونم که این مرحله هم تموم میشه و من فقط با ارامش خودم میتونم ب...
1 خرداد 1392

سال 1392

سال 92 رو مثل سالهای قبل پیش مادر جون و بابابزرگ رفتیم عمه و عمو هم اومده بودند لحظه تحویل سال رو همه باهم کنار سفره هفت سین مادر جون گذروندیم عمه دعاهای همه ما رو  اعلام کرد و الحق خوب میدونست که هر کسی از خدا چی میخواد و در نهایت همه ارزوی سلامتی و شادکامی کردیم و از خدا خواستیم که این جمع سال دیگه همین موقع کنار هم باشیم ... فاطمه عزیزم تو هم که دیگه برا خودت خانمی شدی و سر سفره دستم رو گرفته بودی و متعجب از سفره هفت سین و دعای سال تحویل . امسال اولین سالیه که درک میکنی عید چیه و سال تحویل چی کار میکنند ... سه روزی که خونه مادر جون بودیم خیلی خوش گذشت تو با نازنین بازی میکردی و حسابی مشغول بودی بقیه روزای عید رو ...
14 فروردين 1392

شعر اواز موسیقی

فاطمه عزیزم  خاله اکبری مربی مهدت تو دفترچه کوچولوت چند تا شعر نوشته البته من ازش خواستم تا بنویسه  چون دیدم  شعرا رو تو خونه میخونی و اصرار داری که منم ادامه شعراتو بخونم ما هم که این همه کتاب تو این دنیا خوندیمو چهار تا شعر بچه گونه درست درمون یاد نگرفتیم ! این بود که خاله زحمتشو کشید .. شبا با هم دیگه شعر میخونیم بعضی شعراش خیلی قشنگه و بعضیاشم خنده دار ... یکی از شعرات اینه : پاشو پاشو کوچولو    به پنجره نگاه کن   با چشمای قشنگت     به منظره نگاه کن        اون بالا بالا خورشید      پایین ترش درختان ...  این ش...
10 دی 1391

روزای ابری ....

دختر نازم فاطمه عزیزم  این روزا مثل همه روزای خوب خدا میگذره و همه تبدیل به خاطره میشه ... دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه خسته بودی وشیر خوردی و خوابیدی من وبابایی هم ناهار خوردیم و خوابیدیم ... بعد از استراحت همه با هم رفتیم بیرون و خرید کردیم هوا سرد بود و زود برگشتیم خونه ... با هم بازی کردیم و نقاشی کشیدیم و بعد من مشغول تدارک شام و ناهار فردا شدم و تو هم با بابایی اواز میخوندی ... محرم و عزاداری و نوحه خوانی خیلی روت تاثیر گذاشته برام میخونی حسین جانم حسین جانم ... و با زبون بچه گانت میخونی: نیزه شکسته ها را بزن کنار زینب حسینت اینجا خپته!(خفته) منو بابایی هم سینه میزنیم ! (هیات خانوادگی!) . قطار بازیو خیلی دوست داری به من وبا...
22 آذر 1391

مامانی تب ندارم !!!

فاطمه عزیزم شنبه وقتی از مهد میومدیم خونه تو راه عمو رو دیدیم و حدودا  نیم ساعتی با بابایی مشغول صحبت شدن هوا هم سرد بود وقتی رسیدیم خونه خوابیدی و وقتی از خواب بیدار شدی تب داشتی معلوم بود که حسابی سرما خوردی بابا بزرگ هم اومد خونمون و با بابابزرگ مشغول بازی شدی منم دلنگران بهت استامینوفن دادم و مشغول کارای روزمره شدم شب دوباره تبدار بودی از بس نگرانت بودم و همش تبت رو چک میکردم خودت به من میگفتی مامانی تب ندارم و دستات رو به من نشون میدادی و میگفتی ببین تب ندارم ! یکشنبه رو مرخصی گرفتم تا کنارت باشم خوشبختانه تبت خیلی کمتر شده بود برات سوپ درست کردم اما خیلی علاقه ای به خوردن نشون ندادی سرفه هم میکردی ..... .امروز به سختی اومدم سر کا...
13 آذر 1391