چشمای نازت مونده به یادم ...
عسلم دیروز بعداز ظهر با بابایی رفتیم به جشن روز دختران که در اداره بابایی برگزار میشد و مختص خانمها بود بابایی هنوز ناهار نخورده بود ناهارشو بسته بندی کردم تا بره تو اتاقش ناهار بخوره تا جشن تمام بشه . تو هم که حسابی خوشحال بودی . خیلی شلوغ بود تو هم که فرصت رو غنیمت شمرده بودی و به همه جا سرک میکشیدی و همش راه میرفتی از دور همش به من نگاه میکردی و خیالت راحت میشد که من هستم و به شلوغ کاریات ادامه میدادی کار به اونجا رسید که رفتی جلو سن و پهلوی خانمی که سخنرانی میکرد ایستادی و بعد دیدی که از حرفاش چیزی نمی فهمی رفتی بالای سن و از اونجا جمعیت رو نگاه میکردی خندم گرفته بود و از یه طرف نگران بودم که الان کادوهای روی سن رو برمی...
نویسنده :
شیرین
9:28


