عزیز دلم
دختر گلم بالاخره یکشنبه مرخصی گرفتیم و بردیمت برای واکسن . اول که از خواب بیدار شدی و دیدی من و بابایی تو خونه هستیم و مهمتر از اون همه باهم میخوایم بیرون بریم خیلی ذوق زده شدی و توی راه هم خیلی خوشحال بودی اما وقتی رسیدیم مرکز بهداشت و اونجا دو تا واکسن و چند قطره تلخ خوردی حسابی حالت گرفته شد با وجودی که بعد از اون پارک رفتیم و تاب بازی کردی ولی بازم زیاد سر حال نبودی . بابایی مارو رسوند خونه و خودش رفت سر کار و مثل همه باباهای دنیا من و تو و یک دنیا نگرانی رو تنها گذاشت . عسلم تا ظهر حالت خوب بود کارتون نگاه کردی و شیر و خرما و بیسکویت خوردی ولی کم کم بیقراریهات شروع شد و تا شب بیتابی میکردی شب تب کردی ...
نویسنده :
شیرین
10:52


