فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه سن داره

دخترم عشق من

به یادت هستم

عسلم  دیشب خونه عمه فاطمه بودیم و تو فقط راه میرفتی حالا  دیگه تو راه رفتن تعادل بیشتری داری و قوی تر قدم میذاری  فقط یه نفر میخواد که دنبالت راه بره تا مبادا کار خطر ناکی بکنی دیشب نزدیک بود گلدونای عمه رو بندازی  وهمش قاب عکس امین رو مینداختی زمین و اون هم کفرش درومده بود  اخه از هیچ چیز نمیترسی همه بهت میگن قلدر  . اگه همین جوری پیش بره خدا میدونه بزرگ بشی چی میشه . خدا اخر و عاقبت همه ما رو بخیر کنه .
23 خرداد 1390

همه ارزوی من

عشق من دیروز بعداز ظهر وقتی از خواب بیدار شدی خیلی کلافه بودی گمانم گرمت شده بود  منم برای این مواقع همیشه تو یخچال بستنی میذارم وقتی بستنیا رو دیدی خیلی خوشحال شدی و شروع کردی به دست زدن البته اینقدر ذوق کرده بودی که بعد از کف زدن شروع کردی به سینه زدن منو بابایی هم که غش کردیم بس که خندیدیم  الهی فدات بشم جیگرم که فرق کف زدن و سینه زدن رو نمیدونه  .
22 خرداد 1390

هدیه اسمونی من

عشق من دیروز جمعه یه روز تعطیل خیلی خوب بود بر خلاف پنج شنبه که لب به غذا نزدی دیروز خوب غذا خوردی . دیروز همش سعی میکردی کفشاتو بپوشی و راه بری و البته یه چند دفعه ای هم  زمین خوردی . برای خودت اواز میخوندی و میخندیدی . وقتی داشتم قلقلکت میدادم و تو هم از خنده ریسه میرفتی دیدم دندونای نیشت هم سر زده و دوتا باهم دارن بیرون میان تازه اون وقت فهمیدم دلیل بیقراریات و غذا نخوردنت چی بوده الهی من فدات بشم دختر گلم 
21 خرداد 1390

همه دلواپسیهام

نفسم دیروز تو مهد حالت بد شده بود وقتی رفتم دنبالت دیدم لباساتو عوض کردند خانوم مربیت گفت که صبح وقتی شیر  تو خوردی و میخواستی غذا بخوری حالت بد شده و همه رو پس دادی الهی قربونت برم عزیز دلم . وقتی اوردمت خونه دوباره حالت بد شد و هر چی شیر خورده بودی پس دادی برات زیره ونبات دم کردم و خوردی و خوابیدی اونقدر دلواپس تو بودم که با وجود خستگی نتونستم بخوابم از خیر خواب گذشتم و رفتم لباس و تشک  مهدت رو شستم و غذا درست کردم شب عمه فاطمه اومدن خونمون و تو با نازنین و امین بازی کردی عمه خیلی دوست داره و تو هم خوب خودت رو براشون لوس میکنی عمه برای نازنین کفشای خوشکلی گرفته بود ولی براش کوچک بود قرار شد امروز باهم بریم هم کفشای نازی رو ع...
17 خرداد 1390

ابرو کمون مامان

عشق من    دیروز وقتی اومدم مهد دنبالت داشتی بازی میکردی و میخندیدی  تو راه هم تا برسیم خونه کلی برا خودت اواز خوندی وقتی رسیدیم خونه  شیر تو خوردی و اونقدر خسته بودی که زود خوابیدی منو بابایی هم ناهار خوردیم و کنارت خوابیدیم هممون تا ساعت ٦ خواب بودیم  منو بابایی بیدار شدیم اما تو هنوز دلت میخواست بخوابی اما نذاشتیم که بخوابی چون اگه بیشتر بخوابی شب تا ساعت ١و ٢ بیداری و دمار ما رو  در میاری برای همین با ماچ و قلقلک بیدارت کردیم بعد با بابایی رفتی خونه عمو تا من به کارام برسم . تو این فاصله غذا اماده کردم و یه کم تمیز کاری . و بعد به یاد اون وقتا سریال قصه های جزیره رو نگاه کردم بعد دیگه طاقت نیاوردم لباس پ...
11 خرداد 1390

روشنایی زندگی من

عزیز دلم   از روزی که یاد گرفتی راه بری همش در حال راهپیمایی هستی و به هر جا که دسترسی نداشتی سرک میکشی . جدیدا یاد گرفتی از مبلها بالا بری و برقا رو  روشن خاموش کنی . خیلی خطر ناک شدی  . بالا رفتن رو بلدی اما نمیتونی پایین بیای و باید همش مواظبت باشیم که خودت رو نندازی . یاد گرفتی که بگی اب  و هر لحظه اب میخوای خوشبختانه خودت بلدی تنهایی اب بخوری . دوست داری همش بستنی بخوری و یاد گرفتی شیر و ابمیوه رو با نی بخوری . خدایا شکرت که فرزندم توانایی یادگیری داره . خدایا کمکم کن تا چیزای خوب یادش بدم . باز هم شکر
9 خرداد 1390