فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

دخترم عشق من

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...

نفسم دیشب با هم دیگه شعر یه توپ دارم رو میخوندیم و تو با اون صدای مخملیت میگفتی: توپ دارم گلگلیه هبا میره !!! الهی قربون اون شعر خوندنت برم . صبح وقتی میخواستم بیام سر کار بیدار شدی و من دیگه نمیتونستم بمونم بابایی بغلت کرد سر تو رو شونه بابایی گذاشته بودی و های  های گریه میکردی و من...دلم اشوبی بود امدم بیرون وپشت در مکثی کردم بابا برات اهنگ گذاشته بود تا اروم بشی خدا رو شکر گریت قطع شد  و من با دوی سرعت امدم تا به سرویس برسم... . خدایا شکرت ...
1 آذر 1390

عزیزم موبایل اسباب بازی نیست

عسلم چند وقته که به موبایل علاقه زیادی پیدا کردی و دایما از من وبابا یی میخوای که موبایلمون رو در اختیارت بذاریم تا ببینی. وقتی هم که نمیتونی باهاش کار کنی پرتش میکنی . دلم میخواد این موبایل بازی از سرت بیافته و دیگه سراغش رو نگیری اخه قربونت برم موبایل وسیله بازی نیست . خدا کنه بتونم نسبت به موبایل بی توجهت کنم . بعضی وقتا برای اینکه یه چیزی رو پیدا کنم تا سرگرم بشی واقعا کم میارم . به اسباب بازیات خیلی توجهی نشون نمیدی و بیشتر وقتا با وسایل اشپز خونه سرگرمت میکنم .نمی دونم قدیما که نه تلوزیون بوده و نه موبایل و نه اینهمه اسباب بازی مادرا چه جوری بچه هاشون رو سرگرم میکردن؟!!   ...
30 آبان 1390

کوچولوی خواب الود من

عسلم دیروز که از مهد اوردمت خونه خیلی خسته بودی و بر خلاف همیشه خوابیدی بابایی هم جلسه داشت و دیر اومد خونه چون صبح زود بیدار شده بودی و احتمالا تو مهد هم نخوابیده بودی خیلی خسته بودی و زود خوابت گرفت منم کنارت خوابیدم و بعد از یک ساعت بلند شدم تا به کارای خونه برسم ظرفا رو شستم و ناهار فردا رو اماده کردم که در همین حین بیدار شدی و شروع به گریه کردی ارومت کردم یه کم شیر و شکلات خوردی بابایی که اومد سر حال شدی و با بابایی شروع به بازی کردی بابایی خسته بود و یه کم سرما خورده بود براش جوشانده گیاهی درست کردم که تو هم خوردی و بعد برات قصه خوندم و شام خوردیم تقریبا ساعت ١١خوابیدیم ... . صبح وقتی بیدار شدم خواب خواب بودی الهی قربونت برم اینجوری بر...
29 آبان 1390

چشمای نازت منو گرفته...

عسلم روز پنج شنبه مادر جون و خاله مریم اومدند خونه ما . مادر جون برات عیدی اورده بود تو خواب بودی و وقتی بیدار شدی مادر جون داشت میرفت بعد از مادر جون خاله مریم و امیر مهدی امدند تو هم که بد خواب شده بودی خیلی عصبانی و کلافه بودی و اصلا با امیر بازی نکردی خاله تورو نگه داشت تا من بتونم ناهار درست کنم بعد از رفتن اونا تو هم خوابیدی تقریبا یک ساعتی خوابیدی و بعد بابایی اومد سرحال شدی و با بابایی بازی کردی بعداز ناهار هم خوابت نمی اومد با بابایی مشغول بازی شدی و منم به کارای خونه رسیدم ... .صبح جمعه با عمه رفتیم دیدن کیانا کوچولو که تازه دنیا اومده بود بچه ناز و تپلی بود و تو هم بهش میخندیدی و همش میخواستی کلاهشو در بیاری تا موهای کرکی اون...
28 آبان 1390

وروجک من

عسلم روز دوشنبه رو مجبور شدم مرخصی بگیرم چون سرما خورده بودی و مریض احوال بودی داروها خواب الودت کرده بودند و بیشتر میخواستی بخوابی بعد از اینکه یکی دو ساعت خوابیدی برای اینکه حوصله ات سر نره دیدم هوا افتابیه و تقریبا گرمه باهم رفتیم بیرون تا خرید کنیم تو مغازه همسایه رو با بچش دیدیم که با اون مشغول بازی شدی از مغازه یه ابنبات چوبی برداشتی و خرید کردیم و رفتیم خونه تو با ابنبات مشغول شدی و منم به کارام رسیدم خوشحال بودم که سر گرم شدی اما وقتی اومدم پیشت دیدم در حین ابنبات خوردن تمام لباست هم خیس کردی و چسبناک شده حتی موهات هم چسبناک شده بودن لباسات رو عوض کردم و موهات رو تمیز کردم و دست و روت رو شستم داشتی میخندیدی ای وروجک اخه تورو چه به اب...
25 آبان 1390

دختر خوب مامان

عسلم پنج شنبه با هم رفتیم خونه خاله مریم . اونجا با امیر مهدی بازی کردی . امیر مهدی کلاس اوله و از این هفته پنج شنبه ها تعطیله . با هم دیگه بر نامه کودک نگاه کردین و امیر مهدی هم همه اسباب بازیاشو برات اورد تا بازی کنی . خاله هم یکسری لوازم خانه اسباب بازی برات گرفته بود که خیلی قشنگ بودن . با خاله رفتیم خرید و برات لباس خریدیم . بعد اومدیم خونه و تو اینقدر خسته بودی که خوابت برد منم ناهار درست کردم . شب جمعه عالیه (دختر عمو )زایمان کرد و محمد احسان کوچولو به دنیا اومد جمعه رفتیم دیدن عالیه. بچه تپلی نازی داشت . بعد از ظهر من پیش عالیه تو بیمارستان موندم تا مامانش بره خونه و استراحت کنه و تو تنها با بابایی خونه موندین تا شب من بیمارستان...
21 آبان 1390

بوی عشق خدا

"دعاهایت را اجابت کند انکه اسمانی را میگریاند تا گلی را بخنداند " دختر گلم دیروز دوشنبه عید قربان هوا حسابی بارونی بود بر خلاف سالهای گذشته امسال خدا رو هزاران مرتبه شکر بارون خوبی میباره . دیروز همه با هم رفتیم گردش و خرید . تا هم هوایی بخوریم و هم اینکه تو هم بارون رو ببینی . برات شعر بارون میاد شر شر رو میخوندم و تو هم به اسمون نگاه میکردی اول تعجب کرده بودی اما بعد خودت هم به بارون روی شیشه ماشین اشاره میکردی و میگفتی بارون  بارون . شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه عمو . بابابزرگ هم اونجا بود با علی و امیر بازی کردی بعد عمه اومد اونجا . نازنین سرما خورده بود . بعد اومدیم خونه . تو از بس بازی کرده بودی خسته شدی و خوابیدی م...
17 آبان 1390