فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

دخترم عشق من

دست محبت ...

دختر گلم فاطمه عزیزم  دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه خیلی خسته بودی و زود خوابیدی . منم خیلی خسته بودم گفتم تا بابایی بیاد منم کنارت استراحت کنم تقریبا یک ساعتی رو خوابیدیم بابا که اومد بیدار شدیم و تو هم مشغول بازی شدی و منم مشغول تدارک میز ناهار  . در همین موقع همسایه برامون اش نذری اورد . تو اش خوردی و من و بابایی هم ناهار خوردیم بعد تو شکلات میخواستی که بهت دادم بعد با بابایی مشغول میوه خوردن شدید و منم طبق معمول در اشپزخانه مشغول ظرف شستن و اماده کردن شام و ناهار فردا شدم بعد همه با هم رفتیم بیرون خرید . برات یه بلوز صورتی خوشکل خریدم  و خوراکی و شیر و... . زمینمون روفروخته بودیم جاش  چند تا خونه رو دیدیم که زیاد...
13 دی 1390

فاطمه عزیزم

فاطمه جانم  نفسم  روزای پنج شنبه و جمعه  بهترین روزای زندگی منه . چون این روزا بیشتر در کنارتم و از لحظات با هم بودن لذت میبریم . دیروز تب داشتی و خیلی سر حال نبودی و منو بابایی هم نگران حالت بودیم . با وجودی که حوصله نداشتی باز هم میخندیدی و چیزایی که ازت میپرسیدیم جواب میدادی . قربون او لپای تبدارت بشم . دیشب باز هم تب داشتی حدود ساعت 3 بیدارشدی و منم برقا رو روشن کردم تا بهت استامینوفن بدم دوست نداشتی بخوری بهت گفتم زود بخور تا خوب بشی تو هم حرف منو گوش کردی و خوردی یه نیم ساعت بعد تبت کمتر شد و اروم شدی و خوابیدی . امروز جلسه داشتم و نمیتونستم مرخصی بگیرم . امروز هم رفتی مهد . زنگ زدم مربیت گفت که حالت خوبه و تب نداری...
10 دی 1390

گرما بخش زندگیم

فاطمه جان دختر گلم  دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه با هم ناهار خوردیم در همین حین بابایی هم اومد و با اونم غذا خوردی . فکر کنم تو مهد غذا نخورده بودی که اینقدر گرسنه بودی کاشکی زودتر بزرگ بشی که برام تعریف کنی که تو مهد چیکار میکنی . عصر یا بهتره بگم غروب خوابیدی و یک ساعتی هممون استراحتی کردیم بعد با بابایی میوه خوردی و با لی لی (عروسکت)بازی کردی و با وسایل اشپز خونه اسباب بازیت برای منو بابا چای ریختی و غذا درست کردی منم مشغول غذا درست کردن و نظافت خونه شدم بعد با هم دیگه قایم موشک بازی کردیم و کلی دوندمت تا شام اماده بشه و تو این فاصله هوس شیر خوردن نکنی خوشبختانه داره از تعداد دفعات شیر خوردنت کم میشه و ان شاالله بتونم...
10 دی 1390

زندگی یعنی همین ...

نفسم  میخواستم برات خاطراتت رو بنویسم هر چی فکر کردم دیدم وای چقدر تکراریه همش برو مهد و برگرد خونه و ناهار و استراحت و تدارک شام وناهار فردا و تماشای تلوزیون و بعد خواب و هر چند وقتی هم مهمونی امدن و رفتن به مهمونی همین . دیدم خیلی دچار روزمرگی شدیم  وقتی هم که خاطرات بقیه دوستان رو هم میخوندم دیدم اونا هم با کمی زیاد و کم تقریبا همین برنامه رو دارند و جالب تر اینکه ما ادما وقتی که مرحله ای رو میگذرونیم دلمون رو خوش میکنیم که مرحله بعد حتما بهتر و راحت تره در صورتی که سختیهای زندگی تو هر مرحله ای وجود داره . بعد با خودم گفتم اره زندگی همینه هر کسی برای خودش دنیایی داره همین امدنا و رفتنا همین کارای معمولی خونه ...
4 دی 1390

امان از این عشق...

نفسم دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه خیلی خسته بودی و بلافاصله خوابیدی  فکر کنم نتونسته بودی تو مهد بخوابی منم ناهار خوردم بابایی هم اومد ولی تو اینقدر خوابت سنگین بود که متوجه نشدی برای بابایی ناهار اوردم کمی به کارای خونه رسیدم تا اومدم استراحت کنم بیدار شدی برات انار دون کرده بودم اوردم تا بخوری با انارا سرگرم بودی و منم با بابایی مشغول صحبت بودم بعد نارنگی اوردم خوردی والبته تمام لباست رو هم پر اب نارنگیا کردی خواب از سرم پریده بود رفتم سوپر سر کوچه خرید کردم هوا خیلی سرد بود تو هم با بابایی تو خونه موندی ... بعد شام و ناهار فردا رو اماده کردم و تو هم مشغول بازی با عروسکت(لی لی)بودی همش عروسکت رو بغل میکردی و کیف کوچولوت رو به دو...
29 آذر 1390

تو مهربون تو همزبون

نفسم  دیروز بعد از ظهر کلی بازی کردی  چیپس خوردی و بعدش من میخواستم غذا درست کنم یه ویفر دستت دادم تا سرگرم بشی یه کم تو اشپزخونه دور و برم چرخیدی و دیدی که من سرگرم اشپزیم رفتی تو سالن و برنامه کودک نگاه میکردی منم خیالم راحت که سرگرمی و من با خیال راحت میتونم به کارام برسم  وقتی کارم تمام شد اومدم تو سالن دیدم به به همه جا رو پر ویفر کردی و خودت هم نشستی و از روی فرشا جمع میکنی و میخوری کارم درومد تا سالن رو تمیز کردم شب شد و بابایی هم اومد یه کم دراز کشیدم تا خستگیم در بره تو هم اومدی سرتو رو روم گذاشتی چند دقیقه چشمام رو بستم بابایی بهم گفت بچه رو بذار سر جاش تا راحت بخوابه تعجب کردم که اینقدر زود خوابت برد اروم گذاشتمت سر...
27 آذر 1390

بیشتر از انچه که فکر میکنی دوستت دارم

عشق من پنج شنبه صبح رفتیم خونه خاله مریم . اونجا کلی با امیر مهدی بازی کردی اونا دستگاه دیجیتال رو برای تلوزیونشون نصب کرده بودند تا شبکه نمایش رو ببینند خاله مریم میگفت هرچی فیلم تکراریه تو این شبکه نشون میدن به نظرم خیلی جالب نبود راستشو بخواین از داشتن شبکه نمایش صرف نظر کردم .بعد برگشتیم خونه و تو مسیر برات دو تا بلوز خوشکل خریدم بعد رفتیم خونه و با هم دیگه ناهار درست کردیم تو هم تو خورد کردن و ریخت و پاش ماکارونیا خیلی کمک کردی! بعد بابایی اومد و همه با هم ناهار خوردیم بعد از ظهر هر کار  کردم بخوابی نخوابیدی من میخواستم برم ارایشگاه . بابایی هم میخواست بره بانک ولی صرف نظر کرد و گفت که تو رو نگه میداره تا من برگردم م...
26 آذر 1390