اولین روز پس از ....
فاطمه عزیزم دیروز ساعت 3 رسیدم خونه . بابایی تو رو از مهد اورده بود . اروم بودی و متعجب که چی شده . تا اومدم شیر میخواستی . بینیت قرمز بود معلوم بود که سرما خوردگی گرفتی و حوصله نداشتی . ناز و نوازشت کردم . پوشکت رو دراوردم که راحت بشی . با هم سالاد درست کردیم و بابایی هم ناهار رو گرم کرد یه کم سالاد خوردی و غذا نخوردی من داشتم ناهار میخوردم که تو بغلم خوابت برد خیلی خسته بودی . گذاشتمت سر جات . منم خیلی خسته بودم بابایی سفره رو جمع و جور کرد . حوصله کارای خونه رو نداشتم کنارت خوابیدم تا دوباره انرژی پیدا کنم هممون تا 6عصر خواب بودیم بعد که بیدار شدی بردمت سرویس ... . اول بی حوصله بودی جوشانده گیاهی درست کردم و هممون خوردیم سر حا...
نویسنده :
شیرین
12:04


