فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

دخترم عشق من

اولین روز پس از ....

فاطمه عزیزم  دیروز ساعت 3 رسیدم خونه . بابایی تو رو از مهد اورده بود . اروم بودی و متعجب که چی شده . تا اومدم شیر میخواستی . بینیت قرمز بود معلوم بود که سرما خوردگی گرفتی و حوصله نداشتی . ناز و نوازشت کردم . پوشکت رو دراوردم که راحت بشی . با هم سالاد درست کردیم و بابایی هم ناهار  رو گرم کرد یه کم سالاد خوردی و غذا نخوردی من داشتم ناهار میخوردم که تو بغلم خوابت برد خیلی خسته بودی . گذاشتمت سر جات . منم خیلی خسته بودم بابایی سفره رو جمع و جور کرد . حوصله کارای خونه رو نداشتم کنارت خوابیدم تا دوباره انرژی پیدا کنم هممون تا 6عصر خواب بودیم بعد که بیدار شدی بردمت سرویس ... . اول بی حوصله بودی جوشانده گیاهی درست کردم و هممون خوردیم سر حا...
1 اسفند 1390

تولد دختر نازنینم

دختر گلم پنج شنبه تولد دو سالگیت بود یه جشن کوچیک گرفتیم که خیلی خوش گذشت تو هم فقط به بادکنکها علاقه مند شده بودی و چند تایی رو هم ترکوندی . خیالم راحت بود که اخر هفته فقط باید به جشن تولد تو برسم و کاری نداشته باشم ... اما ...اخر وقت چهارشنبه از سازمان تامین اجتماعی تماس گرفتند برای برگزاری گارگاه اموزشی ویژه جدیدالاستخدامیهاشون و از من برای تدریس دعوت کردند. گارگاه روز شنبه بود و من باید مطالب رو تهیه میکردم و مطالعه میکردم .روز پنج شنبه خاله مریم اومد خونمون وکلی بهم کمک کرد شب هم یه جشن کوچیک برگزار کردیم جمعه ساعت ٤ صبح بلند شدم و شروع به مطالعه و جمعبندی مطالب کردم میدونستم که وقتی بیدار شدی دیگه نمیذاری که کتاب دست بگیرم . خوشبختانه ...
1 اسفند 1390

عشق من روزت مبارک

عسلم دیروز روز ولنتاین بود خیلی سرم شلوغ بود نتونستم برات بنویسم فردا هم تولد توست که کلی کار تو خونه سرم ریخته . عزیز دلم تو خالص ترین و ناب ترین عشق من هستی با تو معنای عشق رو با تمام وجود درک میکنم . چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود  ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل صبا از بوی گیسویت مست و من از چشمانت با تمام وجود دوستت دارم (میخواستم  رمز بذارم اما گفتم عشق و محبت که پنهان کردن نداره )  
26 بهمن 1390

یاد ایامی....

فاطمه عزیزم نمیدونم وقتی انشالله بزرگ شدی فرصت میکنی همه این چیزایی که برات نوشتم (مختصر هم نوشتم) رو بخونی یا نه ؟ ایا اصلا برات مهم باشه که وقتی کوچیک بودی چی کار میکردی ؟و یا من و بابایی و تو با هم چی کار میکردیم یا کجا میرفتیم و چی میخوردیم و چی برات میخریدیم؟ هر چند هر چی زمان میگذره مشغله های زندگی با وجود راحت شدن زندگیا و امکانات زیادی که هست خیلی بیشتر شده تا جایی که وقتی یک ساعت فقط برای خودت هست میشه وقت طلایی . حالا زمان شما چه جوری باشه خدا میدونه . میترسم مثل زمان ما که سیستم کامپیوتر dosبود و الان دیگه خیلی کاربردی نداره این وبلاگ ها هم اینقدر قدیمی بشه که دستیابی به اونا خیلی سخت ونادر بشه . یادم میاد وقتی که دبستانی بودم همش...
24 بهمن 1390

دلم هوای تو کرده

فاطمه عزیزم دیروز رفتیم راهپیمایی روز 22بهمن . خیلی خوب بود . تو هم که همش در حال خوردن بودی . یه کم راه میرفتی بعد باز می گفتی بغلم کن . من وبابایی نوبتی بغلت میکردیم . از دیدن هلی کوپتر هاخیلی تعجب کرده بودی و میگفتی مامان کوپ کوپ . یه پرچم هم دستت گرفته بودی و همش تکون میدادی و چند بار هم نزدیک بود چشم منم کور کنی . دیدن جمعیت و بچه هایی که باهاشون بودن تو رو سرگرم کرده بود . خوشبختانه اذیت نکردی . برات خرید هم کردیم یه شلوار لی خوشکل با جورابای فانتزی خیلی خوشکل صورتی . متاسفانه بلوز خوبی پیدا نکردم تا ست بشه . به خونه که رسیدیم خوابیدی وقتی بیدار شدی رفتی سراغ شلوار و جورابت . خیلی ازشون خوشت اومده بود اصلا حاضر به دراوردنشون نبودی تا ع...
23 بهمن 1390

چشمای نازت ...

فاطمه عزیزم   دوشنبه  وقتی از مهد اوردمت خونه احساس کردم که یه کم دستات گرمه . بر خلاف همیشه که یخ زده بود . بعد از ظهرش هم به مناسبت دهه فجر سازمان بابایی برنامه داشتند و دعوت داشتیم تا ناهار خوردیم رفتیم مراسم . خیلی خوب بود  و تو هم سر حال شدی وقتی برگشتیم خسته بودی و خوابیدی بعد که بیدار شدی دیدم که تب داری بهت استامینوفن دادم .فکر کنم سرما خوردی . این چند روز هوا خیلی سرد بود . وسطای شب هم دیدم خیلی داغی بابایی رو بیدار کردم که قطرتو بیاره . تو هم با گریه گفتی نه نه قطره نمی خوام . حق داری دختر گلم این قطره ها خیلی تلخه ولی چاره ای نداشتم . صبح هم دوباره تب داشتی . سه شنبه مرخصی گرفتم و خونه موندم تا 9 خواب بودی وقتی...
19 بهمن 1390

مادر جون ...

فاطمه زهرای عزیزم   پریشب مادر جون اومدن خونمون وتو هم کلی ذوقیدی . خدای بزرگ این ارتباط عمیق بین تو و مادر بزرگ با وجود حدود 70 سال فاصله سنی عجیب و باور نکردنیه . البته از حق نگذریم مادر جون هم خوب قلق تو رو داره . هر وقت میان خونمون انگار خونه یه صفای دیگه ای پیدا میکنه بابایی که مثل اغلب مردای ایرونی مادر جونیه خیلی خوشحال میشه . کاشکی مادر منم بود ... دلم برای فقط یک لحظه دیدنش پر میکشه... بگذریم ... داشتم میگفتم خیلی با زبون خودت برای مادر جون صحبت کردی و زبون ریختی . اون شب پوشکت کردم که یه وقت حواسم به دستشویی بردنت نبود کار خرابی نکنی جلو مادر جون همش پوشکت رو میکشیدی تا درش بیاری مادر جون هم گفت راحت بذارین بچه رو و پوشکت...
17 بهمن 1390