مامانی خوابم میاد ...
دختر عزیزم فاطمه نازم این روزا سعی میکنم تا عصرا بعد از مهد کودک سرگرم بازیت کنم تا نخوابی چون وقتی بیدار میشی خیلی گریه میکنی برای همین بعد از ناهار با همدیگه بازی میکنیم و عصرونه میخوری و منم به کارای روزمره میرسم یا مطالعه میکنم دیروز مثل همیشه مشغول بازی شدی با هم رفتیم خرید کردیم وبعد منم مشغول اشپزی شدم .. اومدی پیشم و گفتی مامانی میخوام بخوابم به ساعت نگاه کردم وای ساعت هفته اگه الان بخوابی خواب شبت بهم میریزه . بهت گفتم نه مامانی الان وقت خواب نیست شام بخوریم بعد بخواب . اما چشمات چیز دیگه ای میگفت ... خوابت میومد و حسابی هم دلت میخواست بخوابی بغلت کردم و همینطور غذای روی گاز رو اماده میکردم که دیدم بعله خوابت برد منم گذاشتمت سر جات دلم نیومد خواب شیرینت رو بهم بریزم با خودم گفتم فوقش تا 12 یا 1 شب بیدار میمونم اشکالی نداره یه شب که هزار شب نمیشه . خوابیدی منم نماز خوندم و به کارام رسیدم نیم ساعتی خواب بودی که با صدای زنگ تلفن بیدار شدی .. خواب از سرت پرید ... خدا رو شکر خیلی اذیت نکردی شب هم همینطور که مشغول تماشای تلوزیون بودی خوابت برد ... منم خوابیدم باید یک ساعت بعد بیدار میشدم تا سرپات بگیرم تا راحت بخوابی ... صبح وقتی میخواستم بیام سر کار خواب بودی پتو رو که طبق معمول کنار میزنی رو روت کشیدم بوسیدمت و اروم اومدم بیرون ... یه بسم الله گفتم تا یکی از بهترین روزای خوب خدا رو شروع کنم ... الهی به امید تو
این روزا به این فکر میکنم که بیشتر وقتا قدر چیزای خوبی رو که خدا بهمون داده رو نمیدونیم و نا شکری میکنیم و از زمین و زمان طلبکاریم ... وقتی به اطرافم با دقت بیشتری نگاه میکنم انوقت قدر داشته هامو رو بیشتر میدونم و از اینکه در کنار هم هستیم احساس شعف و خوشبختی میکنم... زندگی همینه ... خدا رو شکر


مامانی خوابم میاد ...
