فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

دخترم عشق من

چه دختری مه پیکری پیرهن زری مثل فرشته

عشق من نمی دونی چقدر خوشحالم دیروز اولین قدماتو برداشتی . دیروز تو اشپز خونه مشغول تدارک ناهار بودم و تو مشغول بازی و بابا هم مثل همه باباهای دیگه مشغول استراحت و تماشای شبکه خبر بود . همینطور که مشغول اشپزی بودم برگشتم که نیگات کنم چیکار میکنی دیدم به به یه پیاز گنده رو دستت گرفتی و داری به سمتم میای دو سه قدم که برداشتی افتادی و بعد خندیدی منم شوکه شده بودم و هم خوشحال بودم به بابایی هم گفتم که بیاد ببیندت اونم خیلی خوشحال شد تا شب چند بار دیگه هم راه رفتی. وقتی که بلند میشدی که راه بری منو بابایی برات میخوندیم:ماشالله  ماشالله   ماشالله به پا هاش  ماشالله به چشماش  .... ماشالله ماشالله بش بگین ماشالله . دخترم اس...
7 خرداد 1390

شازده کوچولو

عسلم دیشب هوا خیلی گرم بود بابایی گفت بریم پارک منم زودی وسایل شام رو اماده کردم ونمازمون و خوندیم و رفتیم پارک . کلی با وسایل بازی کردی  و دلت میخواست سوار ماشینا هم بشی و همش از خوشحالی جیغ میکشیدی اینقدر از بازی کردن لذت میبردی که دلت نمیخواست یه جا اروم بشینی تا یازده شب پارک بودیم بعد اومدیم خونه و تو اینقدر خسته بودی که بر خلاف هرشب زود خوابیدی . صبح به قدری هوا خوب میشه و خنکای بهاری میوزه که ادم دلش نمی خواد از خواب بیدار بشه تو هم که اینقدر اروم و راحت خوابیده بودی که اصلا نفهمیدی من کی رفتم سر کار . بابایی میگه وقتی بیدار میشی همه جا رو دنبالم میگردی الهی مامان فدات بشه .خیلی دوست دارم عزیزم
4 خرداد 1390

مهر مادری

عسلم از روزی که پا به خونه قلبمون گذاشتی تازه فهمیدم که مادرم چقدر سختی کشیده تا ما رو بزرگ کرده اونهم با سختیهای اون موقع و کمبود امکانات و جنگ و... . واقعاصبر و تحمل مادرای اون موقع خیلی بیشتر از ما بوده  و ما الان با این همه امکانات و رفاهی که وجود داره دایما از سختی نگهداری بچه می نالیم .من سعی میکنم مثل مادرم  صبور  باشم و در برابر بیقراریات فقط عشق و محبت رو بهت هدیه بدم . درست همون کاری که مادرم برای ما انجام داد . میخوام جوری تربیتت کنم که   لوس و نازک نارنجی نباشی و مقاوم و استوار باشی . منظورم پدر و  مادر سالاری نیست ولی فرزند سالاری هم نباشه  . خدا کنه بتونم درست تربیتت کنم . خدایا کمکم کن ت...
3 خرداد 1390

همه امیدم

نفسم دیروز وقتی از مهد اوردمت یه کم خوابیدی وزودی بیدار شدی تازه یاد گرفتی بگی اب وقتی بهت میگم بگو اب چشماتو میبندی و سر تو تکون میدی و محکم میگی اب البته بعضی وقتا قاطی پاتی میشه و میگی با و بقیه حرفای دیگتو فقط خودت میفهمی تازه کلی هم برامون تعریف میکنی و موقع سخنرانی دستتم تکون میدی فقط یه مترجم کم داری . دیروز مادرجون اومده بودن خونمون و تو کلی ذوق کردی برات یه متکا درست کردن چون متکاهای قبلیت برات کوچک شده . خلاصه تا ساعت یک شب تو فسقلی بیدار بودی و نخوابیدی اخر هم متکا تو تو بغلت گرفتی و خوابیدی . الهی مامان فدات بشه نفسم
2 خرداد 1390

مادر

مادرم خاک پایت توتیای دو چشم من کاش بودی... یاد می اورم دستانت را که روزی مرهم درد هایم  غروب غمهایم و شادی لحظه هایم بود اینک به یاد نگاهت اه میکشم و ان را در قفس دل حبس میکنم تا به سویت ایم و در پایت فرو ریزم
1 خرداد 1390

دلتنگ یک لحظه دیدن تو هستم مادر

 به یاد مادرم ... بعد از تو از کدام دریچه اسمان را به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم  بی تو ... همه فصلها خاکستری و همه ستاره ها خاموشند کیفر شکستن دل من  چند جاده غربت وچند اسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم  مادر   دوستت دارم تا جان در بدن دارم             قسم به جامه پاکی که از مهرت به تن دارم  
31 ارديبهشت 1390

نازنین من

عسلم دیروز جمعه همه کنار هم بودیم و من چقدر از این باهم بودنا لذت میبرم. تا ساعت ده خواب بودی وقتی بیدار شدی از اینکه مهد نرفتی و تو خونه هستی کلی ذوق کردی برات چیپس درست کرده بودم که با ماست و نعنا و کاهو نوش جان کنی اخه چیپس خیلی دوست داری بعد یه کم بازی کردی و بعد بردمت حمام .هنوز از حمام میترسی ولی ترست نسبت به قبل خیلی کمتر شده بعد از حمام ناهار قورمه سبزی خوردیم و بعد از یه کم بازی دوباره خوابیدی . اینه که جمعه ها رو خیلی دوست دارم خوشبختانه ما هیچکدوم اهل تماشای تلوزیون نیستیم فقط بابایی بعضی وقتا اخبار گوش میده  منو تو با هم بازی میکنیم الهی همیشه زندگی با ارامش و اسایش باشه خدایا شکرت خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که به ما د...
31 ارديبهشت 1390

یاد تو در دل من ...

عشق من  دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه بعد از اینکه ناهار خوردیم خوابیدیم یکی دو ساعت بعد با صدای گریه بلند تو از خواب پریدیم نمیدونم دل درد داشتی یا گرمت شده بود  خیلی گریه کردی بابایی مجبور شد تو رو ببره بیرون تا اروم بشی یک ساعت بعد حالت خوب شده بود ولی من خیلی ناراحت تو بودم بعد با اسباب بازیات بازی کردی و بعد شام خوردی  و بعد بستنی خوردی و یکم بازی و بعد خوابیدی الهی مامان فدات بشه که اینقدر خوبی.
28 ارديبهشت 1390

تنها تو دست مهربان تو پناه من

همه زندگی من   دیشب همش دلت میخواست ببرمت توی کوچه تا با بچه ها بازی کنی اخه حقم داری همش توی مهد با بچه ها بازی میکنی و عادت کردی که دور و برت شلوغ باشه خوب بابایی هم تو رو برد در حیاط تاهم به گلهای در خونه اب بده هم اینکه تو هم هوا بخوری من تو این فاصله شام و نهار فردا رو اماده کردم و نماز خوندم  وقتی اومدی خیلی سر حال شده بودی و برا خودت اواز میخوندی الحق و الانصاف هوای بیرون عالیه . یه شب خنک بهاری . باز یاد اون وقتا افتادم ... یاد ایامی....یاد ایامی....
27 ارديبهشت 1390

ای هستی من بنشین پیش دلم بنشین

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست       همه   دریا  ا ز ان  ما  کن  ای  دوست دلم  دریا  شد  و  دادم  به   دستش                 دل از دریا مکش پروا کن ای د وست ...
25 ارديبهشت 1390