فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه سن داره

دخترم عشق من

بهونه قشنگ زندگی

عشق من  دیروز جمعه کلی برا خودت بازی کردی یه کم نانای کردی با  بابایی رفتی تو حیاط و به گلها  اب دادی خلاصه کلی بر ای خودت حرف زدی  و شعر خوندی   البته در کنار همه اینها سرفه هم میکردی که بهت شربت اموکسی دادم تا خوب بشی . صبح هم با خیال راحت خواب بودی و فکر میکردی که امروز هم در کنارت هستم  ... خودم هم خیلی دوست داشتم بمونم اما نمیتونم  بزرگ که شدی بیشتر منو درک میکنی . خیلی دوست دارم عزیز دلمی. 
10 ارديبهشت 1390

همه امیدم

عشق من دیشب هوا خیلی گرم بود یک کم پنجره رو باز کردم تا هوا عوض بشه . هوای بهاری خیلی میچسبه . استراحت  بعد از ظهر و هوای خواب الود  صبح  منو به یاد داستانهای جلال ال احمد میندازه  و همین طور  رمانهای پلیسی قاضی پور سعید . اخه گلم میدونی اون وقتا که مدرسه میرفتم صبح زود این کتابا رو میخوندم ونمیدونی چه لذتی داشت. وای چه روزای خوبی بود . امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی به جای تلوزیون و بازیهای کامپیوتری و مبایل و ... کتاب بخونی وروی مطالبی که میخونی خوب فکر کنی اون هم با لذت نه با زجر و سختی . از همه اینها که بگذریم امیدوارم تو زندگیت سالم و صالح وشاد باشی.
7 ارديبهشت 1390

چشم سیاه من

خوشکلم دیروز بردمت ارایشگاه تا موهاتو مرتب کنند ارایشگر تو رو جلو ایینه نشوند تا خودت رو ببینی و وول وول نخوری تو هم اول به خودت و پیشبندت نگاه میکردی بعد کم کم شروع کردی به بازی کردن با وسایل روی میز  .خوشبختانه نترسیدی و گریه نکردی کار ارایشگر که تمام شد مثل ماه شده بودی چشمای جذاب مشکیت و ابروهای کمونی به هم پیوستت با این موهای کوتاه بهتر خودشو نشون میداد الهی فدات بشه مامان موهای پر کلاغیت  برق میزد و خودت هم به خودت تو ایینه نگاه میکردی انگار تو دلت میگفتی خوشمان امد  خوشمان امد ای شیطون بلا.     
4 ارديبهشت 1390

هستی من

نفسم خدا تورو به ما داده تا بگه که عشق یعنی این . عشق واقعی  وعشق بدون قید وشرط . عشقی که حاضری تمام وجودت رو  فداش کنی . عشق من خندهات به من جان میدهد هر وقت خسته ام یا ناراحتم به چشمات که نگاه  میکنم تمام خستگی از تنم بیرون میرود . تازگیها یاد گرفتی که وقتی تو رو نگه میدارم صورتمو با دستای کوچکت میگیریو تو چشمام نگاه میکنی الهی مامان فدات بشه که تو هم عشقو میفهمی . ناز گلم  امروز بازم رفتی مهد .امروز میخوام بعد از مهد ببرمت پارک .الهی که همیشه سالم و صالح و شاد باشی ...
3 ارديبهشت 1390

همه زندگیم

عشق من دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودی همش جل و پل میزدی و خوابت نمیاومد خلاصه منم تا خوابم ببره ساعت ۴ صبح شده بود و صبح با هزاران خستگی و خواب الودگی رفتم سر کار الان هم که اینا رو مینویسم تو خوابم  و احتمالا تو هم تو مهد خوابیدی عزیزکم دیگه نمی تونم ادامه بدم  تا بعد .... ...
31 فروردين 1390

اشکهای بلوری عزیزدلم

نفسم امرز صبح وقتی که میخواستم اماده بشم که برم سر کار تو ناز گلم بیدار شدی و کلی گریه کردی الهی مامان فدات بشه میدونم که دلت میخواست پیشت بمونم اما نمیشد بابایی تورو بغل کرد و سرگرمت کرد تا من اماده بشم و برم سر کار . الهی که خیلی دلگیر نشی و صبر کنی تا ظهر من بیام . قربونه اون اشکای نازت بشم ...
30 فروردين 1390

بهار زندگیم

نازگل مامان دیگه حالا برا خودت خانمی شدی دلت میخواد خودت لباساتو بپوشی و وقتی نمیتونی عصبانی میشی شیشه اب رو میاری به من میدی یعنی من تشنمه به من اب بده  خودت میای پیشم یه قاشق غذا میخوری باز برمیگردی بازی میکنی دوباره برمیگردی پیشم تا بهت غذا بدم  به جای اینکه به من بگی مامان میگی بابا  یا  ده ده به هر اتاقی که میرم پشت سرم میای و با دستای کوچیکت به در میزنی تا درو برات باز کنم الهی مامان قربونت بشه الهی همیشه سالم و شاد  باشی خدایا به همین ایام مقدس به هرکی که دلش بچه میخواد  این نعمت رو عطا کن تا دلشاد بشن الهی امین
29 فروردين 1390