فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

دخترم عشق من

با تو میمانم بی تو میمیرم

عسلم خدا تو رو به ما داده تا بفهمیم معنای عشق واقعی چیه  و عشق بدون قید و شرط هم وجود داره . همیشه به این فکر میکنم که وقتی میگن خدا بنده هاشو خیلی دوست داره اگه این دوست داشتن به فرض ما بنده ها شبیه عشق مادر به فرزند باشه ( شایدم خیلی بیشتر همونطور که رحمان و رحیم خدا خیلی خیلی وسیعه ) پس ما  باید خیلی به رحمت خدا امیدوار باشیم پس عسلم همیشه به خاطر داشته باش که کوتاهترین فاصله بین یک مشکل و راه حل ان  فاصله بین زانوهایت تا زمین است  است کسی که در برابر خداوند زانو بزند در مقابل هر مشکلی میتواند بایستد.
6 مهر 1390

قشنگ من

عسلم چشمای قشنگت  خندههات و صورت دوست داشتنیت دایم جلو چشممه  و هر لحظه توی ذهنمی صدای مامانی گفتنت توی گوشم میپیچه دلتنگم تا هر چه زودتر بیام مهد دنبالت.
4 مهر 1390

گل گلدون من

عسلم یه چند وقتی بود که به خاطر دندونات قطره اهن نخورده بودی دیروز بابایی زود اومده بود خونه  و با کمک او قطره رو خوردی بعد با بابایی توپ بازی کردی تا من غذا درست کنم بعد از شام هم مثل هر شب پاهاتو شستم تا شب راحت بخوابی یه پتوی صورتی کوچولو داری که هر وقت میارم زود میری دراز میکشی تا روت بکشم و بعد تو هم زیرش قایم میشی و  میخندی موقع خواب که میشه زودی میری روی مبل و برقا رو خاموش میکنی و بعد میگی سیس  سیس   یعنی ساکت و بخواب و بعد تو تاریکی بابایی سر به سرت میذاره و بعد اروم مثل فرشته ها میخوابی بعضی وقتا توی خواب حرف میزنی و می خندی . معلوم نیست خواب چی میبینی خوابای خوش ببینی عزیز دلم ...
4 مهر 1390

عاشقانه ترین اهنگ زندگیم

عشق من  دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه بر خلاف همیشه اصلا نخوابیدی و بازی میکردی ناهار نخوردی و منم یه کم انگور و موز و گلابی برات اوردم تاهم بازی کنی و هم میوه بخوری و هم سرگرم بشی تا من ناهار بخورم  بعد دیدم از خواب که خبری نیست گفتم تا تو مشغولی به کارای خونه برسم در همین حین بابایی اومد خیلی خسته بود و معلوم بود که ناهار نخورده تو هم که از دیدن بابایی ذوق زده شده بودی و دائم از سر و کولش بالا میرفتی تو فاصله ای که بابا نماز میخوند منم ناهار رو گرم کردم تا بخوره تو هم که به اشتها اومده بودی باهاش غذا خوردی بعد رفتیم اداره بابایی تا منم واکسن هپاتیت (نوبت اخر) رو بزنم (بازم اداره بابایی اداره ما که از این تسهیلات خبری نیست) تو هم ...
29 شهريور 1390

عزیز دل مامان

نفسم دیروز با بابایی باهم کلاس داشتیم  صبح وقتی از خوب بیدار شدی و من و بابایی رو کنارت دیدی خوشحال شدی یک کم صبحانه خوردی و همه با هم رفتیم بیرون . اول تو رو به مهد رسوندیم و بعد منو بابا رفتیم کلاس در استانداری .  کلاس تا ظهر طول کشید و بعد برگشتیم با هم اومدیم مهد دنبالت . چون زودتر از همیشه امده بودم سراغت خیلی خوشحال شدی و وقتی که دیدی بابایی هم هست از ذوقت داد کشیدی: بابایی    (چون بلد نیستی جیغ بکشی)  و همه با هم رفتیم خونه . دیروز یکی از بهترین روزای زندگیمون بود . خدا رو شکر
27 شهريور 1390

نوازشگر قلب من

عسلم تاحالا چند تا دندون در اوردی ولی با هر دندون دراوردنی هم خودت خیلی اذیت میشی هم ما . عزیز دلم دیروز رفته بودی سر کیفم و موبایلمو برداشته بودی . رفتی بالای مبل و شروع کردی به بازی با موبایل اما چون قفل بود هیچ کاری نمیتونستی بکنی و از همونجا پرتاب کردی پایین و به این ترتیب موبایلم خراب شد . شب با بابایی رفتیم برای تعمیر موبایل و خلاصه کلی خرج روی دستمون گذاشتی . هوا خوب بود و خنک . برای همین ماشین نبرده بودیم بابایی گفت یه کم پیاده روی کنیم  . منم دستت رو گرفتم تا در فاصله ای که موبایل تعمیر بشه مغازههای اطراف را ببینیم وقتی برمیگشتیم خسته شده بودی بغلت کردم و سرت رو گذاشتی روی شونم و شروع کردی به خوندن البته فقط خودت میفهمیدی که چی...
23 شهريور 1390

شیرین شیرین

عسلم دیشب رفتیم مهمونی خونه عمه فاطمه و تو هم با نازنین و امین بازی کردی . چند شبه که خوب نمیخوابی و بهونه گیری میکنی و صبح هم با من بیدار میشی و گریه میکنی کم حوصله شدی و بیقراری میکنی فکر کنم از دندونات باشه چون دو سه دندون داره با هم در میاد خدا کنه زود تر این مرحله تمام بشه و باز بشی همون دختر شیرین مامان .
21 شهريور 1390

یگانه محبوبم

عشق من روز چهار شنبه رو مرخصی گرفته بودم تا با تو دختر نازم باشم و یه کم به کارای خونه برسم یه کم سرما خوردگی داشتی و در حال دندان دراوردن بودی دو تا دندون اسیاب دراوردی  همش دوست داری چیزای سفت رو بخوری منم بهت خرمای خشک و نخود و نون اغشته به کره ... دادم تا سرگرم باشی . به برنامه کودک خیلی علاقه داری مخصوصا کارتون . صبحانتو در حال کارتون دیدن میخوری . نمیخوام خیلی به کارتون و فیلم وابسته بشی برای همین معمولا برات فیلم کارتون نمیذارم  همون برنامه های تلوزیون کافیه . میخوام وقتت رو با نقاشی و بازی و لوگو ها و یا حتی قایم باشک بازی با همدیگه یا توپ بازی  با بابایی پر کنی  خلاصه این سه روز تعطیل با وجود سرماخوردگیت باز...
19 شهريور 1390

دختر تابستونی مامان

عسلم دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه بر خلاف همیشه که میخوابیدی بیدار بودی و کلی بازی و شیطونی کردی بعد از ناهار با هم خوابیدیم اونم چه خوابی . چون خوابت نمیومد همش تکون تکون میخوردی و نمیذاشتی من بخوابم همش انگشت کوچولوت رو تو چشمم میکردی و نمیذاشتی بخوابم یا همش بوسم میکردی و موهامو به حساب خودت ناز میکردی(البته بیشتر میکشیدی) منم که خسته بودم وحسابی خوابم میومد کم کم خوابم برد خیالم راحت بود که پیشم هستی یک دفعه از خواب پریدم دیدم ای دل غافل نیستی با ترس بلند شدم و صدات زدم اما جوابی نمیومد هول ورم داشته بود و اتاقا رو گشتم و پیدات نکردم داشتم میرفتم سمت سرویس که اونجا رو بگردم که دیدم صدای در پذیرای بلند شد رفتم اونجا  دیدم ای شی...
15 شهريور 1390